تبليغاتX
لبخندهای نوستالژی























لبخندهای نوستالژی

نوستالژی یعنی یادآوری خاطرات تلخ و شیرینی که دیگر برنمی‏گردند ... لبخندهایی که شاید هرگز تکرار نشوند

گفتم که حالم دست چشماته

چشماتو بستی روی دنیامو

منظومه ی شمسی مو سوزوندی

گفتی که دنیاتو نمی خوامو

رفتی و تاریکیو آوردی

تا چشماتو پنهون کنی از من

میرم از این دریای پر موجت

هر جوری دوست داری منو بشکن

شب های طوفانیتو قایم کن

زیر همون روسری آبیت

من قول میدم که نیام پیشت

تا کم بشه غم های تنهاییت

روزای بی تو خیلی نزدیکن

یه کم فقط امروز و فردا کن

دنیای این روزای من تلخه

چشماتو یک لحظه فقط وا کن

نوشته شده در جمعه 1 اردیبهشت1391ساعت 0:59 AM توسط سعید|

حال من مثل چشم های توئه

خوبه اما همیشه غم داره

مثل حال تو که پریشونه

حال من خنده هاتو کم داره

حال من بد که نیست اما خب

تو نباشی همش مکافاته

من شبیه یه قایقم روی آّب

حال من دست موج موهاته

عاشق حال ابریه خودمم

وقتی از دست عشق دلگیرم

یکدفه خوب خوب میشم تا

از نگاه تو شعر می گیرم

مرهم درده واژه های نگات

شعرهام خط رد پای توئه

حال من رو تو خوب می فهمی

حال من دست چشم های توئه

نوشته شده در شنبه 14 آبان1390ساعت 10:35 PM توسط سعید|

در خانه هستم و به شما فکر می کنم

یک جا نشستم و به شما فکر می کنم

تنها که می شوم به شما، نه به دیگری

من عهد بستم و به شما فکر می کنم

آییـــنه  باز داشــت مــرا از خیـالتـان

خود را شکستم و به شما فکر می کنم

جام شراب چشم شما، نه حرام نیست

چون مست ِ مستم و به شما فکر می کنم

در اولیـن لحظــه ی  دیــدار   از همه

من دست شستم و به شما فکر می کنم

دائم نپرسید که: به من فکر می کنی؟

قرآن به دستم و به شما فکر می کنم

در خانه هرکسی به خودش فکر می کند

در خانه هستم و به شما فکر می کنم

 

نوشته شده در جمعه 8 مهر1390ساعت 6:54 PM توسط سعید|

با بودنتان  فراری از من   گله هاست

لبخند شما رهایی از مشغله هاست

مشکل فقط اینجاست که من میدانم

ما بین دل من و شما  فاصله هاست

نوشته شده در جمعه 8 مهر1390ساعت 6:53 PM توسط سعید|

هنوزم پشت پلکامی

با این که چشمامو بستم

 هنوز درگیر چشماتم

ولی از دیدنت خسته م

هنوز هم روی لب هامی

اگر چه خالیه دستم

ولی تنهات نمی ذارم

تو که باشی منم هستم

 

نوشته شده در جمعه 8 مهر1390ساعت 6:50 PM توسط سعید|

با زور نمی­شود به دل راهی جست

این را نشــنیده بودم از روز نـخسـت

دو زاری کج شــــکست تا فهمیدم

دست از دلِ درگیر دلی باید شست

 

 

نوشته شده در جمعه 8 مهر1390ساعت 6:43 PM توسط سعید|

مهتـاب، سحر، سپیده، یک شب غوغا

می کـرد درون  ســیـنه ام   تــب  غوغا

یـک عـمر ســکـوت مـمــــــتد و آرامـش

یک لحظه خطوط سرخ یک لب... غوغا

 

نوشته شده در جمعه 8 مهر1390ساعت 6:37 PM توسط سعید|

وقتی از تو خالی می شوم

چشمانم

مدام تو را تکرار می کنند

به واژه می کِشَمت

شعر  می شوی

باز هم چشمانم تو را تکرار می کنند

روی لب هایم جاری که  می شوی

پر از تو می شوم


نوشته شده در جمعه 8 مهر1390ساعت 6:36 PM توسط سعید|

پنجره ی فولادی را گرفته ام

و به تو فکر می کنم

به خاطر تو این جا هستم

و برای رهایی تو

من را

اینجا

دخیل بسته اند

 

نوشته شده در جمعه 8 مهر1390ساعت 6:30 PM توسط سعید|

در سکوتِ مطلق ِ لب های تو

قبل تر از بهت سنگین نگاه خیره ام

 این غزل رخ داده است

 نه!

غزل؟ نه... شایدم آری، غزل

 شعر من در حیرت چشمان تو

قافیه وا داده است

شعر من

نه!

 شعر نه

 این تمام هستی ام

مثل یک احساس خوب و ساده است

کاش می شد این غزل

ماندگار و مثنوی گردد ... حیف اما

شعر من در پیش چشمانت فقط یک اتفاق پیش پا افتاده است

نوشته شده در جمعه 8 مهر1390ساعت 6:30 PM توسط سعید|


آخرين مطالب
» 
» واژه های نگاه تو
» عطر حضور شما
» فاصله ها
» تو که باشی
» دست شستن چه کار سختی بود
» غوغا
» تکرارهای شبانه
» دخیل
» غزل

 Design By : Pichak