لبخندهای نوستالژی
نوستالژی یعنی یادآوری خاطرات تلخ و شیرینی که دیگر برنمیگردند ... لبخندهایی که شاید هرگز تکرار نشوند
گفتم که حالم دست چشماته چشماتو بستی روی دنیامو منظومه ی شمسی مو سوزوندی گفتی که دنیاتو نمی خوامو رفتی و تاریکیو آوردی تا چشماتو پنهون کنی از من میرم از این دریای پر موجت هر جوری دوست داری منو بشکن شب های طوفانیتو قایم کن زیر همون روسری آبیت من قول میدم که نیام پیشت تا کم بشه غم های تنهاییت روزای بی تو خیلی نزدیکن یه کم فقط امروز و فردا کن دنیای این روزای من تلخه چشماتو یک لحظه فقط وا کن حال من مثل چشم های توئه خوبه اما همیشه غم داره مثل حال تو که پریشونه حال من خنده هاتو کم داره حال من بد که نیست اما خب تو نباشی همش مکافاته من شبیه یه قایقم روی آّب حال من دست موج موهاته عاشق حال ابریه خودمم وقتی از دست عشق دلگیرم یکدفه خوب خوب میشم تا از نگاه تو شعر می گیرم مرهم درده واژه های نگات شعرهام خط رد پای توئه حال من رو تو خوب می فهمی حال من دست چشم های توئه در خانه هستم و به شما فکر می کنم یک جا نشستم و به شما فکر می کنم تنها که می شوم به شما، نه به دیگری من عهد بستم و به شما فکر می کنم آییـــنه باز داشــت مــرا از خیـالتـان خود را شکستم و به شما فکر می کنم جام شراب چشم شما، نه حرام نیست چون مست ِ مستم و به شما فکر می کنم در اولیـن لحظــه ی دیــدار از همه من دست شستم و به شما فکر می کنم دائم نپرسید که: به من فکر می کنی؟ قرآن به دستم و به شما فکر می کنم در خانه هرکسی به خودش فکر می کند در خانه هستم و به شما فکر می کنم لبخند شما رهایی از مشغله هاست مشکل فقط اینجاست که من میدانم ما بین دل من و شما فاصله هاست هنوزم پشت پلکامی با این که چشمامو بستم هنوز درگیر چشماتم ولی از دیدنت خسته م هنوز هم روی لب هامی اگر چه خالیه دستم ولی تنهات نمی ذارم تو که باشی منم هستم با زور نمیشود به دل راهی جست این را نشــنیده بودم از روز نـخسـت دو زاری کج شــــکست تا فهمیدم دست از دلِ درگیر دلی باید شست مهتـاب، سحر، سپیده، یک شب غوغا می کـرد درون ســیـنه ام تــب غوغا یـک عـمر ســکـوت مـمــــــتد و آرامـش یک لحظه خطوط سرخ یک لب... غوغا چشمانم مدام تو را تکرار می کنند به واژه می کِشَمت شعر می شوی باز هم چشمانم تو را تکرار می کنند روی لب هایم جاری که می شوی پر از تو می شوم و به تو فکر می کنم به خاطر تو این جا هستم و برای رهایی تو من را اینجا دخیل بسته اند قبل تر از بهت سنگین نگاه خیره ام این غزل رخ داده است نه! غزل؟ نه... شایدم آری، غزل شعر من در حیرت چشمان تو قافیه وا داده است شعر من نه! شعر نه این تمام هستی ام مثل یک احساس خوب و ساده است کاش می شد این غزل ماندگار و مثنوی گردد ... حیف اما شعر من در پیش چشمانت فقط یک اتفاق پیش پا افتاده است
| Design By : Pichak |

